رو سياه

بدون شرح

چه رسم جالبی است...

*چه رسم جالبی است!محبتت را میگذارند پای احتیاجت!صداقتت را میگذارند پای سادگی ات!سکوتت را میگذارند پای نفهمیت!نگرانیت را میگذارند پای نفهمیت!و وفاداریت را پای بی کسی!

*از تو که مینویسم فعل هایم همه ماضی اند؛ماضی خیلی بعید...!کمی نزدیکتر بیا...دلم برای حال ساده تنگ شده است.

*دلم بچگی میخواهد!جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخری؟

*طاقتم را بردم بالا...نمیدانستم از ارتفاع میترسد...از همان بالا افتاد و مرد!دیگر ندارمش...

*درد دارد وقتی چیزی را کسر میکنی که با تمام وجودت جمع زده ای...

*گویند خدا همیشه با ماست...ای غم،نکند تو خدا باشی؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 15:4  توسط گندم  | 

خدایا چطور نمیشنوی؟صدای هق هق گریه هایم ازگلویی می آیند که میگویند تو از رگ گردن به آن نزدیکتری...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 15:2  توسط گندم  | 

سخنی از تاگور...

بگذار بيانديشم

 كه در ميان ستارگان ستاره اي هست

كه از ميان ناشناخته تاريك

راهنماي زندگاني من است

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:13  توسط گندم  | 

پاکدامنی

پاكدامني

ثروتي است

كه از فزوني عشق مي آيد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:11  توسط گندم  | 

اگر می دانستم این آخرین دقایقی ست که تو را می بینم , به تو می گفتم ” دوستت دارم ” و نمی پنداشتم تو خ

گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا می گوید :
 اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری 
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. … . همراه با عشق
گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:19  توسط گندم  | 

نوروز مبارک

نوروز بر همه مبارک....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:30  توسط گندم  | 

اي غزل،غزل هاي دل من!

اي غزل،غزل هاي دل من!
کلماتي را در کار زيبايي هاي زيباي تو بر خواهم گزيد
که سليمان را نيز که زبان پرندگان مي داند
و از کبوتران عاشق،شعر خدا را آموخته است
در پيشگاه چشمان آزرده ي معشوق خويش،چنان از شرم پريشان کند
که هرگز سر از گريبان نتواند داشت.
 اي غزل،غزل هاي دل من!
همه جا خوب ترين گل هاي معطر شعر را
از باغ هاي عشق و صحراهاي اساطير خواهم چيد و دسته گلي خواهم بست.
و در يک بامداد اسفندي،به ياد نخستين پرستوي بهاري
که بر يک عمر زمستاني پرگشود،ارمغانت خواهم آورد.

"شهيد دکتر علي شريعتي"

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 20:31  توسط گندم  | 

مگر نه؟؟؟؟

مگر غرورها را براي آن نمي پروريم تا بر سر راه مسافري كه چشم به راه آمدنش هستيم قرباني كنيم؟!

"شهيد دكتر علي شريعتي"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 20:17  توسط گندم  | 

من که از بيماري خودم مردم!

من که از بيماري خودم مردم و جنازه ي بي درد و بي حس مرا در آتش سوزاندند،نکند تو مرا فراموش کني؛پس از چندي به شهر برگردي؛قبرستان را ترک کني و به خانه باز آيي؛زندگي را و آرامش را بي من دنبال کني.
آه که خوشبختي تو پس از من چه بدبختي بزرگي براي من است!
تو بايد در آن هنگام که جنازه ي مرده ي مرا آتش زدند،خود را نيز؛هر چند در آغاز،با شعله هاي آتش من بسوزاني تا پس از من،از تو جز خاکستري بر جاي نماند!

"شهيد دکتر علي شريعتي"
(کوير/116،117)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 20:16  توسط گندم  | 

نمي داني ...

نمي داني گريستن براي کسي که حدقه ي چشمش جز دو حفره ي عميق و بزرگ پر خاک نيست،چه رنج آور است!چه مي گويم؟رنج؟درد؟سخت؟اين کلمات از آن زنده هاست؛از آن دنياي پر از توانستن،پر از بودن و پر از زندگي کردن است.اينجا هيچ کلمه اي ياراي حرفي ندارد.هيچ کلمه اي،هيچ زباني،کاري از دستش ساخته نيست.چه بگويم؟جز همين اندازه که مرا مرنجان،در اينجا مرنجان!

"شهيد دکتر علي شريعتي"
(کوير/120)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:14  توسط گندم  | 

چشمات

غم دوري از چشات منو آخر ميكُشه...به خودم ميگم مياي بيخودي دلم خوشه

بيخودي فكر ميكنم يه روز از راه ميرسي...دوباره ميبينمت توي اوج بي كسي

بيخودي منتظرت لب جاده ميشينم ....بيخودي هر ثانيه تورو از دور ميبينم

بي خودي دلم خوشه به دوباره ديدنت...ساعتو كوك ميكنم لحظه ي رسيدنت

بيخودي حروم ميشن لحظه هام به پاي تو...تو كه دوسم نداري از خيال من برو

غم دوري از چشات دلمو ميلرزونه...بي ستاره شدم و هيچ كسي نميدونه

هيچ كسي نميدونه......................

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 12:45  توسط گندم  | 

من میتوانم...

من ميتوانم خوب،بد،خيانتكار،وفادار،فرشته خو يا شيطان صفت باشم؛من ميتوانم تو را دوست داشته باشم يا از تو متنفر باشم؛من ميتوانم سكوت كنم ،نادان يا دانا باشم  زيرا انسانم و اينها ويژگي هاي انساني اند...

تو هم به ياد داشته باش من نبايد آنچه باشم كه تو ميخواهي،من خودم را از خودم ساخته ام ،تو را بايد ديگري برايت بسازد؛تو هم به ياد داشته باش ،مني كه از خود ساخته ام آرزو هاي من است و آنچه تو از من ميسازي آرزو ها يا كمبود هايت هستند....

لياقت انسان ها كيفيت زندگي را تعيين ميكند،نه آرزو هايشان ؛ومن متعهد هستم كه آنچه باشم كه تو ميخواهي يا نه ،ولي نميتواني انتخاب كني كه از من چه ميخواهي!

تو ميتواني دوستم داشته باشي همينگونه كه هستم ومن هم ميتوانم دوستت داشته باشم همانگونه كه هستي؛ميتواني از من متنفر باشي بي هيچ دليلي ومن هم...زيرا كه ما هر دو انسانيم  واين جهان مملو از انسان هاست...پس اين جهان ميتواند هر لحظه مالك احساسي نو باشد و تو نميتواني برايم قضاوت كني و حكم صادر كني  و من هم؛قضاوت كردن و صدور حكم بر عهده ي نيروي ماورايي خداوند است...

دوستانم مرا همينگونه پيدا ميكنند، دوست مي دارند،حسودان از من متنفر اند؛ولي باز...يادت باشد اگر چشمت به اين نوشته اوفتاد،به خاطر بياوري آنهايي را كه هر روز ميبيني و با آنها مراوده ميكني،همه انسان اند و داراي ويژگي هاي انساني با نقابي متفاوت اما همگي جايز الخطا...

نامت را انسان باهوش بگذار اگر توانستي كه انسان ها را از پس نقاب هايشان بشناسي واين را بدان كه كاري بس دشوار است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 12:44  توسط گندم  | 

دوباره....

دوباره بي قراري هايم بهانه اي شد براي باز شدن عقده هايم در آغوش تو ...

اي بي بهانه ترين بهانه ي زيستن...توان تحمل هيچ زيبايي را ندارم بي تو...

امروز بي قرار تر از هميشه ميخوانمت...كاش صدايم را بخواهي و همچنين عشقم را بپذيري...

اي زلال پاك...اي آغاز و پايان و اي بي همتا...

نميدانم چگونه بخوانمت..با كدام روي سپيد؟؟ميدانم كه تو همه ي عسيان هايم را به بزرگواري خودت مي بخشي اما خود ميدانم كه لايق بندگي ات نميباشم...

كاش ذره اي از شوق تو براي پيوستن در وجود من بود تا با روي گشاده و آغوشي باز شتابان به سويت مي آمدم و ميبوسيدم آن چشماني را كه 20سال منتظر بازگشتم به راه بودند...اي بي بهانه...درياب مرا كه همواره محتاجِ محتاجِ تو ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 17:36  توسط گندم  | 

بدون شرح

شــــــــبگردي مي‌کنــــم.
اما صداي نفــــــــــــس‌هايـــت را از پشــــــــت
هيچ پنــــــــــــــجره و ديواري نمي‌شـــــــــنوم
آســوده بخواب نازنيــــــــــــنم
شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت
تنها خانه‌ي من اســت که در آتــــش مي‌ســـــــــــــــــوزد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:46  توسط گندم  | 

سلام....خدا حافظ...

سلام....خدا حافظ...

زندگي همينه...فاصله ي بين تولد و مرگ..

درست به كوتاهي همين سلام و خدا حافظي.....

اما يه طرح زيبا از يه لبخند يا عشق يا گذشت يا هر چيز خوب ديگه توي اين دنيا ،ميتونه اين فاصله ي كوتاه رو زيباي زيبا كنه ....كاش تو اين فصت كم هيچ كس هيچ وقت غرور رو ياد نگيره چون برگ ها وقتي از درخت مي افتن كه فكر ميكنن طلا شدن....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 18:56  توسط گندم  | 

يك خاطره:

يادمه بچه بوديم ،دوري از تو منو گوشه گير و لجباز كرده بود،راستشو بخواي يه كمي هم حسود...يادته؟؟!اون روزي رو كه بعد از 6ماه تو رو ديدم؟؟يادته يه كه يكدفعه نشستم روي زمين و زدم زير گريه؟

اونوقت تو سريع اومدي پيش منو بغلم كردي و گفتي :گل گندم من چي شدي؟؟!

نميدوني كه چقدر دلم مي خواست همون طوري توي بغل تو ميموندم....

نميدوني  كه چقدر دلم ميخواست بهت بگم آخه دلم براي تو تنگ شده...

نميدوني چطوري همه سلول هاي تنم اسم تورو صدا ميزد...امّا نميدونم چي شد كه از دهنم پريد و گفتم:

دلم درد ميكنه...آخ كه چقدر به خودم فهش دادم...يادم مياد براي اولين باريه قطره اشك از چشمات سر خورد و تو سريع پاكش كردي...بعدشم يه دستما ل از جيبت در آوردي و باهاش اشكهاي منو پاك كردي.من كه از تعجب گريه خودم يادم رفته بود،باچشماي گشاد شده پرسيدم:((چشماي تو چرا سوراخ شدش؟!))

خنديدي و گفتي آخه دل منم درد گرفته....

يه دفعه دلم ريخت،گفتم كجاي دلت؟دستتو گذاشتي رو قلبتو گفتي اين دلم از بس كه براي تو تنگ شده گرفته...بعدشم مثل هميشه چرخونديمو بوسم كردي...

الان كه هر دوتامون بزرگ شديم و قلب تو پيش يكي ديگه ست ،نمي دوني اين دلم چقدر درد ميكنه...

كاش دل تو هم دوباره درد بگيره ...

كاش برگردي و واسه هميشه پيشم بموني...

آخه چرا ديگه دل درد من واست مهم نيست؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 18:55  توسط گندم  | 

مي گريزم

عاقبت روزي

مي گريزم

از تمام جذبه چشمان محسور

مي روم تا ساحل دريا

نرم ميلغزم درون آبي امواج فردا

دور خواهم شد از اين دنيا

مردمان مرده ي افسرده ي تنها!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:54  توسط گندم  | 

سهراب سپهري

وعشق...

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

وعشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

غرق ابهامند.

نه،صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

.....                                                                                      سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 18:52  توسط گندم  | 

دلم تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است...

کسی که بودنش در کنارم شادی ست،

نبودنش دلتنگی...!

لبخندش،لبخند بر لبانم می نشاند

و غمش سیل اشک بر چشمانم جاری می سازد.

حضورش در کنارم را خواهانم

آغوش گرمش را دوست دارم

با خاطراتش روزگار می گذرانم

به مهربانی اش دلبسته ام

به محبتش دل داده ام...

اما...اما از جادوی نگاهش شرمگینم

تاب سنگینی نگاهش را ندارم

خورشید چشمانش مرا به آتش می کشاند

خاکسترم می کند و بر بادم می دهد...

کاش همین خاکسترم مهمان کویش می بود

به قدر بوسه ای بر جای جای قدم هایش فرصت می خواهم

آیا هست...؟

نمی دانم.

هیچ نمی دانم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 18:49  توسط گندم  | 

دوست داشته باش

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده.حتی اگه کسی بهت دروغ گفته

باشه بهش فرصت بده چون روزی فرا می رسه که خودت محتاج فرصت دادن

دیگران میشی....!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 18:47  توسط گندم  |